| عنوان |
رابطه بین هوش هیجانی مدیران و میزان رضایت شغلی کارکنان |
| سال تهیه : 1404 | تعداد اسلاید : 29 |
| فرمت فایل : ppt-pptx | نوع فایل : پاورپوینت |
| کیفیت : طلایی | مناسب : دانشجویان |
امروزه در دنیای پرچالش و پویای کسبوکار، موفقیت سازمانها دیگر تنها در گرو سرمایههای مالی یا فناوریهای پیشرفته نیست، بلکه کیفیت تعاملات انسانی نقشی تعیینکننده دارد. در این میان، هوش هیجانی مدیران به عنوان یک مؤلفه حیاتی و اثرگذار، میتواند نبض تپنده سازمان را تنظیم کرده و بستری مناسب برای شکوفایی و رضایت نیروی انسانی فراهم آورد.
هوش هیجانی یا همان EQ، مجموعهای از مهارتها و تواناییهاست که به فرد اجازه میدهد احساسات خود و دیگران را شناخته، درک کرده و به شیوه موثری مدیریت کند؛ این مفهوم در بستر مدیریت و رهبری، اهمیتی دوچندان مییابد زیرا مدیران به عنوان سکانداران سازمان، مسئولیت هدایت اتمسفر روانی محیط کار را بر عهده دارند. برخلاف دهههای گذشته که تنها ضریب هوشی (IQ) و مهارتهای فنی ملاک شایستگی مدیران محسوب میشد، مطالعات نوین نشان میدهند که توانایی یک مدیر در همدلی، خودآگاهی، خودتنظیمی و مهارتهای اجتماعی، زیربنای اصلی یک رهبری کاریزماتیک و اثربخش است. مدیری که از هوش هیجانی بالایی برخوردار است، در مواجهه با بحرانها دچار تلاطمهای شدید رفتاری نمیشود و به جای واکنشهای آنی و مخرب، با آرامش و منطق تصمیمگیری میکند. این ثبات هیجانی به طور مستقیم به بدنه سازمان منتقل شده و فضایی امن و قابل اعتماد را ایجاد میکند که در آن کارکنان بدون ترس از قضاوتهای ناعادلانه یا برخوردهای تند، میتوانند بر وظایف خود تمرکز کنند. در واقع، هوش هیجانی ابزاری است که مدیریت خشک و دستوری را به رهبری الهامبخش تبدیل میکند.
از سوی دیگر، رضایت شغلی کارکنان مفهومی پیچیده و چندبعدی است که فراتر از دریافت حقوق و مزایای مادی تعریف میشود و ریشه در نیازهای روانشناختی عمیقتری دارد. رضایت شغلی در حقیقت بازتابی از احساسات مثبت فرد نسبت به شغل و محیط کارش است که تحت تأثیر عوامل متعددی همچون فرهنگ سازمانی، روابط بین فردی، احساس ارزشمندی و امنیت شغلی شکل میگیرد. تحقیقات رفتار سازمانی بارها ثابت کردهاند که دلیل اصلی ترک خدمت بسیاری از کارکنان مستعد، نه ماهیت کار و نه میزان حقوق، بلکه کیفیت رابطه با مدیر مستقیم آنهاست. وقتی کارکنان احساس کنند که در محیط کار دیده نمیشوند، نظراتشان اهمیتی ندارد و یا با بیاحترامی با آنها رفتار میشود، دچار فرسودگی شغلی شده و انگیزه خود را از دست میدهند. رضایت شغلی زمانی به اوج میرسد که فرد احساس تعلق خاطر داشته باشد و بداند که رفاه روحی و کرامت انسانی او برای سازمان ارزشمند است. بنابراین، ایجاد بستری که در آن نیازهای عاطفی و اجتماعی کارکنان پاسخ داده شود، پیششرط اصلی برای دستیابی به بهرهوری پایدار و وفاداری سازمانی محسوب میشود و این امر بدون وجود درک عمیق از سوی لایههای مدیریتی امکانپذیر نیست.
رابطه میان این دو مفهوم، یعنی هوش هیجانی مدیر و رضایت شغلی کارمند، یک رابطه مستقیم، معنادار و علی-معلولی است که بر پایه انتقال احساسات و الگوهای رفتاری شکل میگیرد. مدیرانی که هوش هیجانی بالایی دارند، با استفاده از مهارت “همدلی”، قادرند دنیا را از دریچه نگاه کارکنان خود ببینند و دغدغههای آنان را پیش از تبدیل شدن به تعارضات جدی، شناسایی و حل کنند. این دسته از مدیران در زمان ارائه بازخورد، به جای تخریب شخصیت فرد، بر اصلاح رفتار تمرکز میکنند و با تشویقهای بهجا و حمایتهای عاطفی در زمانهای دشوار، “حساب بانکی عاطفی” خود را نزد کارکنان پر میکنند. این تعاملات مثبت باعث میشود کارکنان احساس کنند که رهبرشان پشتیبان آنهاست، نه ناظری سختگیر که تنها به دنبال یافتن اشتباهات است. در نتیجه، استرسهای شغلی کاهش یافته، تعهد سازمانی افزایش مییابد و کارکنان با اشتیاق و رضایت قلبی بیشتری وظایف خود را انجام میدهند. به بیان دیگر، هوش هیجانی مدیر همچون چتری حمایتی عمل میکند که کارکنان را در برابر باران فشارهای کاری حفظ کرده و مستقیماً بر شاخصهای رضایت شغلی تأثیر مثبت میگذارد.
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.